| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
|
تاریخ: سهشنبه 1 خرداد 1386 - 19:10 عنوان: حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط خراسا |
|
|
حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط خراسانی
یکی از دوستان شیخ به قصد دیدن وی از منزل خارج می شود.دربین راه اندیشه گناهی به سرش می زند.به منزل شیخ که میرسد ومی نشیند شیخ میگوید:فلانی!در تو چه چیزی میبینم؟آن مرد در دل می گوید:یا ستار العیوب شیخ میخندد ومیپرسد:چه کار کردی آنچه میدیدم محو وناپدید شد؟
شیخ همراه عده ای در منزل یکی از دوستان نشسته بود.درآن جمع افسری هم حضور داشت که به دلیل بیماری پایش را دراز کرده بود.افسر رو به جناب شیخ کرد واظهار داشت که مدتی است گرفتار این پا درد شده و داروهای گوناگون هم کارساز نبوده است.شیخ مطابق شیوه همیشگی خود از حاضران میخواهد که سوره حمد را بخوانند آنگاه توجهی کرد وفرمود این درد پای شما از آن روز پیدا شد که زن ماشین نویس را به دلیل این که نامه را بد ماشین کرده بود توبیخ کردی و سر او داد زدی او زنی علویه بود دلش شکست و گریه کرد اکنون باید او را پیدا کنی واز او دلجویی کنی تا پایت درمان شود.آن افسر از تعجب چهره اش کاملا تغییر کرد |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
| تشکرها از این تاپیک |
| alma7070(سهشنبه 1 خرداد 1386 - 19:37), mehraneh_85 از این تاپیک تشکر میکنم |
|