Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

منو اصلی
icon_home.gif صفحه اصلی

icon_community.gif کاربران
tree-T.gif انجمنهای گفتگو
tree-T.gif طرح ختم صلوات گامی به سوی ظهور
tree-T.gif بهترینهای سایت
tree-T.gif لیست اعضا
tree-T.gif پیغام خصوصی
tree-T.gif پیامهای سریع
tree-L.gif نظرات و پیشنهادات
· آرشیو مطالب
favoritos.gif مطالب
tree-T.gif موضوعات
tree-T.gif ارسال مطلب
tree-L.gif آمار سایت


ساعت
© by F-F-N


پیامهای کوتاه
پیام های قدیمیتر   

 


آخرین مقاله ها
آیینه عاشورا(نسخه نهایی)[ 0 نظر شما چیست؟ - 6 مشاهده ]
فاجعه فاجعه فاجعه[ 0 نظر شما چیست؟ - 21 مشاهده ]
و اینک محرم از راه میرسد[ 0 نظر شما چیست؟ - 20 مشاهده ]
هدایت[ 0 نظر شما چیست؟ - 25 مشاهده ]
غدير يعني....[ 0 نظر شما چیست؟ - 32 مشاهده ]

[ موارد بیشتر در بخش اخبار و تازه ها ]



درگردان انجمن
موضوعات 650
ارسال ها 1126
بازديدها 223254
پاسخ ها 476
تعداد اعضاء 197
آخرين 20 پيغام انجمن ها

انجمنها جستجو


وضعیت کاربران
در حال حاضر 0 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .


جستجو




انتخاب زبان
انتخاب زبان نمایش :

English Persian


ساعت


مهدویت: وقتی باران نبارید
alma7070 می نویسد "بسم رب المهدی(عج)

تقدیم به او که حاضرترین است بر سر وعده ی دیدار و ما همیشه غایب....

وقتی باران نبارید،همه چشم ها به چشمه ها ، قنات ها و چاهها دوخته شد و زندگی هر روزی، اگر چه کمی سخت بود اما، ادامه یافت تا اینکه تابستان و پاییز هم آمدند و رفتند و زمستان؛ اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید...
وقتی باران نبارید، بهار به سختی، مثل جوانه ای که پوست شاخه ای را می شکافد و بیرون می زند، مثل دانه ای که پوسته ها را کنار می زند با سر برآورد، از راه رسید. کمی سبزی بر صحن دشت و دمن نشست. همه دل نگران و منتظر دل به باقی مانده ی آب چاه و قنات خوش کردند تا شاید روزی ابری بیاید و بارانی ببارد.اما ، ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید....
وقتی باران نبارید، تابستان هم زودتر از همیشه از راه رسید. همه سبزه های کوتاه و کم پنبه نشسته بر صحن دشت و دامن صحرا را سوخت. برگ ریزانی زود هنگام برگهای خشک و پلاسیده را فرش زمین کرد و گرد و خاک ، رنگ خاکی خود را بر صحن و سرای مردم زد.اما، ابری نیامد و بارانی نبارید...
هرروز وقتی مردم پنجره ی خانه هاشان را به روی صبح می گشودند در دل امید دیدن ابر و بارش باران داشتند. اما، هر روز آسمان، داغی و سوزش خورشید را بیش از پیش به رخ آدمها می کشید.
مردم، زمستان آن سال را هم در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهاری خشک تر را هم تاب آوردند. مثل این بود که اصلاً بهار نیامده است. به تابستان داغ بیشتر شباهت داشت تا بهار.
آدمها در جستجوی آب از روستاها کوچ کردند. زمین ها و مزرعه های بی آب و علف را به داغی آفتاب سپردند و رفتند.خبر بارش باران و جوشیدن چشمه ای در شهری دور، حتی اگر دروغ هم بود همه ی آنهایی را که دست و پایی ونایی برای حرکت داشتند آوارهی شهر و روستا و کوه و دشت میکرد.
سکوتی سنگین چون بختک بر سر همه ی ساکنان شهرها و روستاها فروافتاده بود.
زمین ِ داغ و آسمان داغ تر، دیگر گوسفندی نبود و چوپانی که در میانه ی کوه و دشت سکوت را بشکند. دیگر رودی نبود و غلغل آب در میان صخره ها و سنگ ها که غم از دل دخترکان ببرد.دیگر پرنده ای نبود که در میان شاخسار درختی بخواند.آب که رفت آبادانی هم رفت.
تازه مردم فهمیده بودند که « وقتی باران نبارد یعنی چه؟»
دریافته بودند که وقتی باران نبارد هیچ چیز نمی بارد. آبادانی نمی بارد. اما چه فایده؟
سالها آمدندو پشت سر هم رفتند؛ بهار ، تابستان و زمستان.اما، ابری نیامد و بارانی نبارید....
تا اینکه یک روز ، وقتی همه سر در گریبان فرو کرده و ناامید در پناه دیوارها و زیر سقف ها نشسته بودند، صدایی شنیده شد. معلوم نبود صدا از کجامی آمدو به کجا می رفت.مثل این بود که از زیر گنبد یا طاقی آمده باشد.صدایی پر که تنها برخی از آدمها آن را شنیدند، شاید آ آنها که بیشتر از همه، تشنگی آتش به جانشان انداخته بود.

«تا بارانی نشوید ، بارانی نمی بارد!»

صدا این را گفته بود، و فقط یکبار گفته بود.
گوشها تیز شده بود. آنها که شنیده بودند به دنبال منبع صدا بودند و کسانیکه خبر آن را از دیگران شنیده بودند، هاج و واج به هم نگاه می کردند. جمله خیلی کوتاه بود: تا بارانی نشوید ، بارانی نمی بارد!
همه از هم می پرسیدند:« تا بارانی نشوید،یعنی چه؟» و یا برخی با کنایه و از روی بی حوصلگی می گفتند:« اینها هذیان تشنگی است!»
اما، تشنگی و نباریدن باران نه هذیان بود و نه خیال.یا بهتر بگویم« نباریدن باران» واقعیتی بود که همه تمنا و تقاضایش را در جانشان احساس می کردند. مثل همه ی درختها، رودخانه های خشک، پرنده ها که دیگر خواندن را هم از یاد برده بودند.حتی ناودانهای شکسته و حوض های ترک خورده و خشک.
کسی برای این پرسش جوابی نداشت: تا بارانی نشوید یعنی چه؟
این جمله ی کوتاه برای قافیه پردازان جذّاب بود و شاید در کنار مجموعه ای از سرودهایشان که در وصف باران سروده شده بود جا می گرفت.اما چه فایده؟
دیگر در آن حال و هوا کسی حوصله ی شعر خواندن نداشت. تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم که باعث باریدن نمی شد.
صدا چیز دیگری داشت.
بچه ها درماندگی بزرگترها را می دیدند اما به روی خود نمی آوردند.
زنها چیزی دور و مبهم در دل احساس می کردند اما، زبان بیانش را نداشتند. گویا، آنقدر از « باران » و « بارانی شدن » دور افتاده بودند که مزه ی آن راهم از یاد برده بودند. و شاید هم..... کسی چه می داند؟
روزها پشت سر هم آمدند و رفتند. تا اینکه یک روز؛
شاعری پیر که هیچ وقت شعرهایش را نفروخته بود و اصلاً برای فروختن شعری نسروده بود، و به همین خاطر هم او را نمی شناختند و یا به حساب نمی آوردند، در خستگی و خمیدگی، قلم بی رمق خود را به دست گرفت و نوشت»

« تا بارانی نشوید، بارانی نمی بارد!»

کاغذ را در میانه ی قابی شکسته و رنگ و رو رفته، اما مانده از سالهای دور که آسمان از باریدن دریغ نمی کرد، گذارد و با نخی بر گردن آویخت و از خانه ی محقر و کوچک خود بیرون زد.
اگر چه برای کسی حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود، اما، جمله ی آویخته بر گردن شاعر فریاد میکرد. در سکوت، فریاد بلندی بود که شنیده می شد. شاید به این خاطر که آن شاعر در زمره ی یکی از کسانی بود که ندا را شنیده بود.
شاید.......
چشمها در کاسه ی سر می چرخید، اما، پیرمرد، کوچه ها و محله ها را پشت سر می گذاشت. در سکوت او فریادی بلند تا آسمان بالا می رفت: « بارانی شدن! »
کم کم غوغایی در دلها پیدا شد. گویا مردم، یکی یکی چیزی را به یاد می آورند.چیزی که سالها بود از یادشان رفته بود.« بارانی شدن ».
بارانی شدن یعنی: « برای دیگران باریدن ».
چشم پیرمرد که به صورت مردم می افتاد هر کس چیزی در می یافت.
بارانی شدن؛بی تقاضا و سؤال باریدن.
بارانی شدن؛با خاک نشینان و خاک در آمیختن.
تبسم آرام پیر مرد تأییدی بر دریافت همه ی کسانی بود که ناگهان در دلشان اتفاقی می افتاد و از چشمشان برقی می جهید.
بارانی شدن؛بر صحرا و دشت و کوه و بیابان یکسان باریدن.
بارانی شدن؛ زلال و شفاف شدن.....
شاعر پیر، کوچه ها را پشت سر  می گذاشت، از محله ها می گذشت و پشت سر خود غوغایی به پا میکرد.کم کم مردم باران را به یاد می آوردند.تازه باران را می فهمیدند.
بارانی شدن؛ جاری شدن،نایستادن.
بارانی شدن؛آسمانی شدن،آبی شدن.
دیگر صدا از زیر گنبد یا طاقی نبود. در دلها بود که غوغا میکرد.اتفاقی در جان مردم شهر افتاده بود. مردم بارانی شدن را سالها پیش از یاد برده بودند.
همان وقتی که بارانی بودن را از یاد می بردند، باران هم از آسمان دور شد.
همان وقتی که باران را به هیچ می گرفتند، آسمان را از یاد می بردند....
حالا دیگر صدا همه ی حجم جسم و جانشان را پر میکرد.
چشمها به آسمان دوخته شده بود.
همه از خانه بیرون زده بودند. و پابرهنه راهی دشت و صحرا.
از هم خجالت می کشیدند و از آسمان.اما، جملگی، « بارانی شدن » را می خواستند.
« بارانی شدن » را طلب می کردند.
باران را صدا می کردند.
و ناگهان، باران، باریدن گرفت.......


اللهم عجل لولیک الفرج

برگرفته از مجله موعود
"
ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 28 آبان، 1386 توسط besoiezohoor

 
ورود
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امکانات مخصوص کاربران استفاده کنید .


پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد
· سایر مطالب نوشته شده توسط besoiezohoor


پربازدیدترین مطلب در زمینه :
مختصری از زندگینامه ی جواد الائمه امام محمد



امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد



انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب



"وقتی باران نبارید" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 1 نظر | جستجو درنظرات و پیشنهادات
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

Re: وقتی باران نبارید (امتیاز : 1)
توسط SaMa (SaMa@yahoo.com) در مورخه : پنجشنبه، 1 آذر، 1386
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
خفتگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد



PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.19 ثانیه