
پرنده ای به رسالت مبعوث شد...
تاریخ : یکشنبه، 17 شهریور، 1387 موضوع :
پرنده ای به رسالت مبعوث شد... بنام خالق باد و باران… عرفان نظر آهاری خدا گفت :« دیگر پیامبـری نخواهم فرستاد، از آن گونه که شما انتظار دارید،اما جهان هرگـز بی پیامبر نخواهد ماند.» وآن گاه پرندهای را به رسالت خود مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود؛عده ای به او گـرویـدنـد و ایمـان آوردند. و خدا گفت:«اگر بدانیـد حتی با آواز پـرنده ای می توان رستـگار شد.» خداوند رسولی از آسمان فرستـاد؛ باران ،نام او بود.همین که باران باریدن گرفت،آنانکه اشک را می شناختنـد،رسالت او را دریافتنـد،پس بی درنگ توبـه کردند و روحشـان را زیر بارش بی دریغ خدا شسـتنـد. خدا گفت:« اگر بدانید،با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.» خداوند پیغامبر باد را فرستاد،تا روزی بیـم دهـد و روزی بشارت. پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم،و آنانکه پیام او را فهمیدند،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند. خدا گفت: «آن که خبـر بــاد را می فهمـد،قـلبش در بیم و امید می لرزدو قـلـب مؤمن این چنین است». خدا گـُلی را از خاک بر انگیخت تا معاد را معنا کند،و گـُل آنچنان از رستخیـز گفت که از آن پس هر مؤمنی که گلی را دید،رستاخیز را به یادآورد. خدا گفت:«اگر بفهمید،تنها با گـُلـی قیامت خواهد شـد.» خداوند یکی از هزار نامش را به دریـا گفت؛دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجـده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می کردند،عده ای پیام دریا را دانستند؛پس قیام کردندو چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند. خدا گفت:«آنکه به پیغمبـر آبها اقتدا کند،به بهشت خواهد رفت».
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت:«جهان آکنده از فرستـاده و پیغمبـر و مرسـل
است،اما همیشه کافـری هست تا باران را آنکارکنـد وبا گـُـل بجنگـد؛تا پرنـده را دروغگو بخواند و باد را مجنـون و دریا را ساحـر. اما هم امروز ایمـان بیاور، که پیغمبر آب ورسول
باران و فرستـاده باد برای ایمـان آوردن تو کافیست… »
از کتاب :بالهایت را کجا گذاشتی
فرستنده : مهناز مانده
|
|